تبليغاتX
Amity

Amity

زیبایی

خواب بودم صدایی من را بیدار کرد چشمانم را باز کردم کسی نبود . دوباره خوابیدم .صدا آمد علیرضا خوابی. اشتباه نمی کردم .کسی مرا با اسمم صدا می کرد

کی بود؟

صدا به من گفت به من نگاه

نور مهتاب که اتاقم را روشن کرده بود این فرصت را به من می داد که اتاقف کمی روشن باشد ولی من چیزی نمی دیدم

با صدا کم گقتم کی هستی کجایی؟

گفت من یک پروانه هستم و الان روی گلی نشستم که تو از باغچه چیدی

چراغ کوچکی داشتم آن را روشن کردم . یک پروانه زیبا بود خیلی زیبا نارنجی باخالهای مشکی .

به من گفت تو دنبال زیبایی خدا هستی

گفتم آری

گفت به من نگاه کن به مهتابی که اتاقت رو روشن کرده و این گل خدا زیبایی اش را نشان می دهد نگاه کن می بینیش


علیرضا - ملایری

+ نوشته شده در  89/07/30ساعت 13:37  توسط Alireza-m   | 

خواست خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

+ نوشته شده در  89/07/23ساعت 14:37  توسط Alireza-m   | 

يك لحظه فكر كن

داشتم فكر مي كردم كه همه افرادي كه در وبلاگ نويسي دست دارند و مي خواهند لينكها را بادكديگر تبادل كنند به يكديگر مي گويند كه چه وبلگ قشنگي دوست دارم تبادل لينك با هم داشته باشيم وقتي لينكم رو گذاشتي خبرم كن

اين به نظر خود خواهي كامل است اگه تو دوست داري كه تبادل لينك كني خوب بگو لينكت را قرار دادم شما هم لينك را براي  قرار بده اول يك قدم بردار بعد به فرد ديگر بگو دو قدم تو بردار .

+ نوشته شده در  89/07/19ساعت 17:35  توسط Alireza-m   | 

عبادت

روزی توی یه دانشگاه دانشجویی به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم تا وقتی خدا را نبینم اورا عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت نگاهی به او کرد وگفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید...
+ نوشته شده در  89/06/10ساعت 13:37  توسط Alireza-m   | 

مرد بدهکار

مرد بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را ديد. ملكه گفت:

"کافی است كه فقط يك كار خوب كرده باشی، تا همان يك كار تو را برهاند. خوب فكر كن."

مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می‌زد.

عنكبوتی سر راهش ديده بود و برای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.

ملكه لبخندی به لب آورد و در اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد،

تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد.

بقيه محكومان نيز از تار استفاده كردند و شروع به بالا رفتن كردند.

اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پايين هل داد.

در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت.

آنگاه شنيد كه ملكه می‌گويد:

"شرم آور است كه خودخواهی تو، همان تنها خير تو را به شر مبدل كرد

+ نوشته شده در  89/05/29ساعت 0:11  توسط Alireza-m   | 

آموزش آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.


اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است …

+ نوشته شده در  89/05/16ساعت 22:35  توسط Alireza-m   | 

خود ارزيابي




پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه
رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به
من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را
هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر
خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر
اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي
هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»

+ نوشته شده در  89/04/04ساعت 22:49  توسط Alireza-m   |